دوباره تو جمع دوستام قرار گرفتم، با 8 روز مرخصی که از اون فرمانده ناخن خشک کندم، کلی انرژی دارم الان، کلی روحیه. اون دخمه لعنتی و سیاه پادگان رو فراموش کردم، با صدای همیشگی و 24 ساعته پنکه و کولر آبی. دوباره یکی از اون شبهایی که آدم خنده مستانه می زنه، تکرار شد با کلی ماجرای مضحک از اون چوپنبه گرفته تا دم در کلانتری سیگار کشیدن و ماجرای مفقود شدن ماشین نصابه!
Archive for سپتامبر, 2008
چقدر خندیدم
سپتامبر 30, 2008گزارش این هفته
سپتامبر 12, 2008اول اینکه شدم ارشد آسایشگاه، یعنی بچه ها خودشون انتخاب کردن منو. دوباره این پدافند، گند کاری های چادر زدن وبال گردن ما شده! دیگه اینکه باید یه تکونی به درس خوندنم بدم، اینطوری الافی اونجا نمیشه، یه برنامه ریزی، یه حرکتی. دو جلد از در جستجو رو خوندم، جلد هفتمش رو هم پیدا کردم ودارم می خونم. خیلی کتاب سنگین و جالبیه از نظر روانشناسی ما آدمها.
کم آوردم
سپتامبر 4, 2008یه جورایی انرژیم تموم شده واسه سربازی، همش تکرار تکراره، اونجا از برنامه فردات همیشه خبر داری و این اصلاهیجان نداره، این یعنی عادت، یعنی روزمرگی یعنی مردن شادی. کافیه یه سری عادتها، باورها رو آدم باور کنه، عادت کنه، دیگه حتی اگه خودش هم بخواد نمی تونه از این بختک رهایی پیدا کنه، راضیه، زندگی می کنه باهاشون. معنی رو تو زندگی فعلا گم کردم، نمی دونم چی می خوام!