Archive for نوامبر, 2008
راستی از امشب
نوامبر 24, 2008نوستالوژی
نوامبر 24, 2008بعد ازکلی ماه برگشتم تهران، اکثر دوستام رو دیدم، همه یا نامزد کرده بودن یا عقد، چاق شده بودن، حسابی دیگه استخون ترکونده بودن! تمام خاطرات گذشته ام زنده شد، خاطرات خوابگاه، خیابونها و پارکهای اطرافش، دوستهای خوب و کیفیت رابطه ما با اونها نیمی از خوشبختیه!
سرخوشی
نوامبر 21, 20084 روزه که شبها فقط میزنیم و می رقصیم، بدیهی ترین نیازهای زندگی رو باید با اما و اگر و حادثه، یا مصادف شدن با یک عروسی پیدا کنیم.خیلی احساس خوبی دارم این روزها و مغزم داره تعجب می کنه!
ماشین شویی در یک روزه تعطیل
نوامبر 14, 2008بعد مدتها امروز ماشین شستم، هم خوشم میاد از این کار، هم نمی اد، ماشین باید کوچیک باشه و شاسی بلند، تازه خودش باید چرخاشو بالا ببره که بشه لاستیکاشو دور مشکی کرد!
70 روز فقط
نوامبر 7, 2008فضا تکراری، روزها تکراری، دیگه آسایشگاه برام شده یه زندانی که آدم حال نداره ازش بیرون بره، روز مرگی محض، حوصله آدمهای دور و برم رو ندارم، بعضی موقع ها دلم واسه خودم تنگ میشه!
